
بی تو همین گریه است آغوش من
ارتعاش خنده ات در گوش من
بی تو هردم خسته ام دستم بگیر
بی تو یعنی هستی ام را از من بگیر
بی تو را هردم که انشا می کنم
مرگ خود با اشک امضا می کنم...

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز روبراه است و بر وفق مراد است و خوب!! تنها.....!!!
دل ما دل نیست! آره! نیستش، نمی دونم کجاست، چه می کنه....
ولی می دونم که ندارمش....
نیستی دارم دق می کنم نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه بر میدارم می بوسم....

یکی می پرسه اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد و نیست
پ.ن: نمی دونم چی کار کنم دیگه خسته شدم دیگه دارم کم میارم تو زندگیم انقدر روزها و شبها برام دیر نگذشته بود...تازه ١۶ روزه که ندارمش ولی این درد نداشتنش رو باید ٢٢ روز دیگه تحمل کنم...

یاد من باش هرچند من از فاصله ها دورترم
یاد من باش اگر از دل شب کورترم
یاد من باش که من درخلوت تنهایی خویش
جز تو یادی نگرفتم و نخواهم گرفت...

تمام این رزهای سفید هم تقدیم به تو نازنین